دشنام پست آفرینش
نوشتهبودي: نرگس و نوناش را چنان به رِاش چسباندهبودي كه نميشد شناخت و سيناش را چنان رها كردهبودي كه نميشد انتهايش را ديد. نوشتهبودي: مهدي و ميماش چنان پرقوت بود كه انگار فقط همين يكي در دنيا وجود دارد و يِاش را چنان كشيدهبودي تا سايهاي باشد براي دردانه ميماش. همينطور نشستهبودي سبك، بي قيد. داشتي سيب ميخوردي او آمده بود داخل با يه لنگه مرغ در پلاستيك! مرغي كه از اول هم مرغ نبود! ماندهبودي اين يه لنگه مرغ به كدامشان ميرسد؟! خواستهبود سيب بخرد كه مثل نرگس سرخ بود. پولش كم بود پشيمان شدهبود و چون تو داشتي نگاهش ميكردي نخواستهبود سيبها را پس دهد. خريدهبود و آه كشيدهبود. چشمانت را بستي به خيال اينكه دردش در قلبت رسوخ نكند! نوشتهبودي: عروسي و يِاش را از زير كش دادي تا به عيناش برسد كه بگويي هر دو هم پياله خواهند بود. كسي نفهميدهبود و تو هي توضيح دادهبودي بازهم هيچ كس نفهميد! گفتهبودي ندو و او دويدهبود پايش گير كرد به سنگفرش و افتاد. تو داشتي نگاه ميكردي زمين خوردنش را اما برگشتي كه دستش را نگيري! دلت هم سوخته بود شايد! نوشتهبودي: جدايي و جيماش را گرد كردهبودي كه خيلي تو ذوق نزند و يِاش را هم نشسته نوشتهبودي! خستهبودي و داشتي چرت ميزدي ميترسيدي از ايستگاه سرسبز جا بماني چشمانت را باز ميكردي و ميبستي. روبرويت نشستهبود و هربار كه چشمانت باز ميشد لبخند ميزد. چشمانت را ميبستي و دلت نميخواست كه لبخند بزني. آخرش از نگاه خندهرويش به خنده افتادي. گونهاش را بوسيدي و رهايش كردي در آغوش مادرش و ايستگاه سرسبز پياده شدي! دوستي را هيچ وقت ننوشتهبودي كه رنگ خودش را داشت و مال خودش بود و گاهي، فقط گاهي مهمانت. دوستي كه دالاش را مثل خودش بايد نوشت و تا يِاش نروي نميتواني از آن بگذري!!! كلاف سفيد يه گره كور داشت؛ هركاري كردم باز نشد و موقع بافتن افتاد درست وسط شال! سوز موذي اومد و يه چرخي تو گردنم زد و رفت تو جونم! نگران بودم شال به موقع آماده نشه. 7 رج سبز، 3 رج سفيد، 5 رج نارنجي، 3 رج سفيد و ...! ناخودآگاه چشمم ميافته به گره سفيد و ياد بهترين عكسم ميافتم كه موقع چاپ جاي انگشتم افتاد روش و به كل از قيمت انداختش! هوا سرد و موذي است و سعي در اغواي منه پير و خسته داره تا به عشقبازي با او به زير پتو برم اما من مقاومت خواهم كرد! رج آخر را سفيد بافتم و موقع كور كردنش حواسم به گره بود. - خيلي تو ذوق ميزنه؟ - چي گفتي؟ - ميگم خيلي معلومه ؟ مادر سرك كشيد تو شال؛ گرفتم طرفش و گره را نشانش دادم انگار كه نديدهباشه با بيتفاوتي گفت: اصلا معلوم نيست! هر دو آمدند جلو و چشم دوختند به تلاش من براي بيرون آوردن شال. بدون توجه به آن ديگري دادمش به تو! يقه لباسش رو كشيد بالا تا سوز موذي ... دلم برايش نسوخت و حتي نپرسيدم سردش هست؟! تو شال را انداختي گردنت و گره درست روبرويم قرار گرفت و زل زد تو چشمام!!! آن ديگري لبخند ميزد و من حتي نپرسيدم سردش هست؟! گره همچنان به چشمانم زل زده بود. نه تو بودي و نه آن ديگري! عمارت همهمهاي داشت و من آنقدر عجله داشتم كه نفهميدم چه ميخواست بگويد! نيمساعت پيش رسيدهبود بهارستان و من هنوز عمارت بودم! ميدانستم اصلا گله نخواهد كرد و از دور دست چپش را دراز خواهد كرد براي گرفتن دستانم و لبخندي هم حتي! نفسم به شماره افتادهبود ياد زماني افتادم كه از عشقبازي حالم بهم ميخورد! تندتر راه رفتم تا زودتر برسم. كولهپشتيام سنگين بود و گهگاهي اين طرف و آن طرف ميخورد و مرا هم اين طرف و آن طرف ميكشاند. خيابان شلوغ بود. زنان و مردان زيادي به سمتم ميآمدند و مرا وادار به فرار ميكردند؛ به گوشه پيادهرو، گوشه خيابان و حتي گاهي وسط خيابان. عمارت حرف داشت و من آنقدر فرصت نداشتم كه حرفهايش را بشنوم! ميدانستم زودتر از او ميرسم بهارستان اما همين كه از عمارت بيرون آمدم تندتند راه رفتم. نفسم به شماره افتاد و دوباره به شبهاي عياشيم لعنت فرستادم. بطري آب از دستم افتاد و شنيدم كسي گفت: "ببخشيد!" بدون اينكه بدانم چهكسي تنه زد گفتم: "شما هم ببخشيد!" از دور ديدمش كه به سرعت به طرفم ميآيد و گاهي هم تنه ميزند و تنه ميخورد. دستش را دراز كرد و چشمانش درخشيد. عمارت سكوت كردهبود و من آنقدر دلم ميخواست حرفي بشنوم! قرار نبود بيايد بهارستان و من عجلهاي براي رفتن نداشتم. هوا تاريك بود و سكوت همه عمارت را تسخير كردهبود. اتاقها روشن بود و ميشد ديد كه چندتا از شيشههاي رنگي شكستهاند و ميزها و صندليها روي هم افتاده و نامرتب. حتي اميرحسين هم يك گوشه نشستهبود و به عاقبت عمارت ميانديشيد. هوا پاييزي بود و جان ميداد براي اينكه رو انداز بر داري و بروي ته عمارت بنشيني روي پلهها و پاهايت را كه از صبح ورم كردهاند بغل كني و آه بكشي و به اين فكر كني كه چطور اين عمارتي كه سالها خواب بود و قرار بود به همت شهرداري سالهاي دراز ديگري هم بخوابد، يكباره پر شد از بچهها؟! كولهپشتيام را برداشتم و بدون اينكه سكوت عمارت را بشكنم راهي بهارستان شدم. خيابان پر از زنان و مرداني بود كه عجله داشتند بروند خانههاي تنگ و آشفتهشان. محكم تنه زد و رفت. برگشتم تا بگويم: " ببخشيد!؟" كسي منتظرش بود و دستش را دراز كردهبود با لبخندي بر لبهايش! خودم را سرزنش ميكنم. عالمي دليل داشتم براي نرفتن اما رفتم. رفتم كه فقط ببينم و شايد دليلي براي رفتن بيابم! در كه شكستهشد چشمانم را بستم و دستم را به نزديكترين شاخه تنها درخت باغچه كوچك خانه گرفتم. اولين تيري كه شليك شد كسي گفت: "خدايا كمك!" و يكي نقش بر زمين شد. چشمانم را باز كردم و ديدم درست جلوي پاهايم نقشبر زمين شدهاست. شاخه درخت كه از قضا جوانترين آن بود در دستانم خشكش زد. او كه پايين پاهايم افتادهبود، نگاهش به آسمان بود و نالهاي نميكرد. لبهاي زيبايي داشت و لحظهاي به اين فكر افتادم كه ببوسمش. دلم توت خواست! شاخه ترد درخت شكست و براي اينكه كنترلم را از دست ندهم شاخهي ديگري را گرفتم و تا آنجا كه ميشد، روي او كه جلوي پاهايم افتادهبود، خم شدم. لبهايم به لبهايش نرسيد! لحظهاي پيش را كه بسيار ترسيدهبودم به ياد آوردم و خواستم گريه كنم و انگار او كه جلوي پاهايم افتاده بود نهيبم زد: "اين راهي كه آمدهايم هرچند آخرش كوچه بنبست است گريه را بر نميتابد". خواستم كَلكَل كنم كه نميتوانم اداي آدمهاي شجاع را در بياورم كه عاقبت در دادگاه به خطاي نكرده اعتراف كنم و ميخواهم همينجا سرم را بياندازم پايين و از پيادهرو به طرف خانه بروم و شب را در رختخواب خودم بخوابم و فردا زندهباشم اما هيچ نگفتم و فقط دعا كردم اگر جان سالم بدر برم، هرسال فصل توتهاي درشت عمارت، خودم تا بالاي درخت توت وسط حياط بروم و درشتترين توتش را جدا كنم و بدهم به جاويد و يا مهسا يا شايد دزدكي خودم بخورم! در يكي از اتاقهاي عمارت، بچهها سرود دستهجمعي ميخوانند. گوشه حياط دوتا از پسرها دستبه يقه شدهاند و كسي نيست كه آنها را جدا كند و در زيرزمين عمارت گروه متفكر مشغول درست كردن روزنامهديواري هستند و از حياط آنطرفي بوي خيانت ميآيد. صندليهاي اتاق وسطي را جمع كردهاند و همه چهارزانو روي زمين نشستهاند و دارند زيارت اهل قبور ميخوانند! چقدر تند ميدويدم و به خود مينازيدم كه ميتوانم بدوم اما از اينكه مبادا كسي دنبالم باشد، ترسيدم و لحظهاي چشمانم را بستم. لبهايم را گاز گرفتهبودم! خون راه گلويم را بست و دستم به تنها شاخه درخت خشك شد. پاهايم به پاهاي جنازهي روي زمين گير كرد خيلي وقت بود كه همه رفتهبودند! كسي گفت: "عمو يه شعر بخون" حتي اتل متل را هم به ياد نياوردم و خيلي خجالت كشيدم! وقتي عمارت بستهشد حواسم نبود كوچه بنبست است و ممكن است دري باز نباشد! هذيان زده ميدويدم و خداخدا ميكردم دري باز شود. مادر كه پرسيد كِي بر ميگردي؟ زير لب خواندم: "گنجشكك اشي مشي ..." به عمارت كه رسيدم درش را بستهبودند! "لب بوم ما مشين..." گفتي چه فصلي هست؟ كودتا! "بارون مياد خيس ميشي برف ميادگوله ميشي ميافتي تو حوض نقاشي..." به ازاي هر چماقي كه بزند يكماه از سربازيش كم ميشود. "كي ميگيره؟ فراشباشي..." نه زندان رفتن با خداست و نه بيرون آمدن! شايد ابطحي گفتهباشد. "كي ميكشه؟ قصابباشي..." هوس كردم از آن حليم بادمجانهاي مشتي بپزم. "كي ميپزه؟ آشپزباشي..." دكترها گفتهاند اگر ميخواهد آرام بگيرد روزي چندتا مغز جوان و نورس را بخورد! "كيميخوره حاكمباشي..." كاش زودتر اين شعر رو به يادم ميآوردم برايش ميخواندم! آهي كشيدم وقتي كوچه را بنبست ديدم! او كه جلوي پاهايم افتادهبود نالهاي نميكرد! متاسفانه چند روزي است كه در تهران و چندتا از شهراي ديگه كه انگشت شمار هستند يه تعداد بچه سوسول ريختن تو خيابونا كه مثلا ثابت كنند كه در انتخابات تقلب شده! واقعا چرا؟ چرا تهمت ميزنيد به كسي كه تربچه نقلي از باغچه ميچينه و به نيابت از همه مردم خرت خرت ميجَوِه تا باد معده بسيار خوشگلي تحويل ملت بده و بازهم "جاي همگي خالي" بگه؟ چرا تهمت ميزنيد به كسي كه چهارسال تمام آواره اين شهر و اون شهر بود؟ والله "جهانگرد" تو مِمُل هم اين همه آواره نبود. چرا تهمت ميزنيد كه طرفدارانش يه گله بسيجي خالص و خلص بودند و يه خروار يگان ويژه گوگولي كه تربيت شدند براي دفاع در برابر دشمن ذليل مرده يعني آمريكا و اسرائيل؟ اولا ديديد كه تو اين چهارسال اين طفلي همه زحمتش رو كشيد تا يكي بالاخره به ما حمله كنه خب نشد ديگه! حالا به نظر شما اين يه گله بسيجي و يه خروار يگان ويژه كه گيريم مسلح، بايد ول بگردند و هيچ كاري نكنند؟ من مخالفم. اين طفليها اگه با كسي نجنگن اونوقت جنگيدن يادشون ميره و وقتي انشاءالله آمريكا بهمون حمله كنه نميتونن دهن مهنشون رو مورد عنايت قرار دهند. برادران و احيانا خواهران دلاور اجرتون با آقا! چرا تهمت ميزنيد كه آتشزدن بانك و اتوبوس و كشتهشدن مادر و دختر كوچولوش كار طرفداراي اين بنده خدا بوده؟ اين اسلحهها دست همه مردم هست به وفور! پس مطمئنا كار مردم بوده نه... . حتي سياوش پسرخاله من هم تفنگ داره! من خودم ديدم و هربار كه به من تير ميزنه من به شدت ميميرم. چرا تهمت ميزنيد كه اتفاق خونين كوي دانشگاه كار گنده لاتاي يگان ويژه يا بسيج بوده؟ دانشجويان بيتربيت دانشگاه تهران كه جملگي بچههاي درس نخون هستن و بارها ديدهشده كه تجديد ميارن، هرچي تو باغچه سنگ بود جمعكردن و وقتي اين طفليها براي احوالپرسي اومدن توي خوابگاه با اون همه سنگ بهشون حمله كردن! اولا، ديگه سنگي نمونده بود كه اين طفليها جمع كنند و به دانشجوها بزنند و بنابراين مجبور شدن با اسلحه و باتوم و ... دانشجويان بيادب رو ادب كنند ثانيا، اين برادرا و احيانا خواهرا براي خودشون گنده لات يه محله هستن اونوقت شما انتظار داريد بهشون بر نخوره؟ والله اونا هم نميخواستن كسي رو بكشن فقط ميخواستن ياد بدن كه بايد مردونه جنگيد با تفنگ و اين بچه بازيها براي كشور افت داره. دوستان بياييد اين همه كينه شتري نداشتهباشيد و اين همه اين بيچاره رو ناراحت نكنيد بيچاره به پول رياست جمهوري نياز داره! من خودم ديدم از يه ماه پيش تا حالا هرشب ميره تو دستشويي گريه ميكنه و فكر ميكنه هيچكي دوسش نداره! براي همين هم آقا دستور دادند براي اينكه عقدهاي نشه، بهش بگيم ميرحسين از بچگي اين اسمو از محمود بيشتر دوست ميداشت! روی هم رفته من مخالفم! و دست آمریکا و اسرائیل رو تو این قضیه می بینم! - درختاي باغ بابات شكوفه زاييدهاندو سپس ميوه دادهاند، سحر دوستت، پارسا زاييده و پارسا هم براي خودش دنيايي منحصر به فرد و بهار وقته زايش بود اما تو هنوز زاده نشدهاي. - چرا كسي مرا نميزايد مثل درخت كه شكوفه را و سحر كه پارسا را؟! - منتظر ظهوري؟ ظهوري در كار نيست. اميدي بيرون از ذهن تو نيست. زايش در فكر توست. - هر روز پرسه زني در روزنامهها به اميد كاري. آيا كافي نيست؟ چطور زندگي نويي بزايم درحاليكه كسي به من كاري پيشنهاد نميكند؟ - نميدانم! - نميداني؟ پس الكي حرف نزن! بايد كسي باشد كه مرا بزايد. حتي اگر قرار باشد كه خودم را بزايم بايد آبستن شوم و كسي مرا آبستن كند! - دري وري نگو! الان با تكنيك نانو هركسي ميتواند خودش به تنهايي آبستن شود - فحش ندهها! دهنمهنتو مي.....ما! - مثلا ميخواي چه غلطي بكني؟ - بگير كه اومد. گروپ! گروپ! شاپالاخ! - خانم اجازه ببخشيد غلط كردم من كه چيزي نگفتم - عزيزم اشكالي نداره هركسي ممكنه دچاره اشتباه بشه. تو توانايي زاده شدن و زاييدن داري. - اِ اِ زور زور! خانم اجازه! زاييديم. خوبه؟ - آفرين تبريك ميگم چه بچه قشنگي. شكل خودته - نه تورو خدا اين همه زور زدم ميخواي شكل شما بشه؟! هيچ وقت فكر نميكردم جايي مثل كانون حمايت از كودكان كار(كوشا) مرا استخدام كند و كم يا زياد حقوقي هم برايم قائل شود! كانوني كه تلاش ميكند كودكان را با حقوقشان آشنا كند و نگذارد دچار استثمار شوند و دنياي بهتري برايشان بسازد. درسته كه من حقوق ميگيرم كه خوب كار كنم اما واقعيت اينجاست كه فكرم را كه وقفه اين كودكان كردهام را كسي نميتواند با پول بسنجد. يك هفته گذشت و من آنقدر با بچههاي كانون خو گرفتهام كه خود متوليان كانون هم ماندهاند در حيرت. حقيقت اين است تمام انرژي كه دارم از خود كودكان ميگيرم. از بابك اخمالو، از اميرحسين كه وسط عمارت دبيرالملك داد ميزنه نانوم نانوم. مهتاب، مريم، مهدي، ياسر و محمود و علي كه بهترين فحشش .... تو دهنت و جاويد كه نابيناست و من با ولع هر روز به دنبالش ميگردم. حكايت عجيبيه اين زندگي. آرزوم اين بود كه بتونم هفتهاي يه روز تو يه مدرسه با بچهها باشم به بهانهي درس دادن. باورم نميشه حالا شدم مدير يه كانون كه از ديكتاتوري رايج در مدارس در آن خبري نيست و سعي در اشاعه تفكر تساوي ديني، قومي- مليتي و حتي جنسي دارد. به اميد موفقيت روزافزونش روي زمين نشسته بود و داشت با لگوهاش بازي ميكرد. صداش كردم: "گليِ مامان" جوابمو نداد. مجمع سبزي رو گذاشته بودم جلوم و داشتم سبزي پلو خورد ميكردم. با پام زدم بهش و بلندتر گفتم: "گلي خانم؟" شونههاي سفيدشو انداخت بالا و جوابم رو نداد. " بزار بابا بياد. وقتي بفهمه دخترخانمش جواب مامان رو نداده واي چقدر ناراحت ميشه!" دست از بازي كشيد و به در نگاه كرد. پشيمون شدم از گفتن اين حرف. ميدونم خيلي حساسه و ميشينه تا اومدن امير يه عالمه براي خودش داستان ميسازه. قهر امروزش واقعا تقصير من بود. داشت بازي ميكرد كه يكي از لگوهاش خورد به در و صدايِ بدي داد. ازون صداها كه روياهاي آدم رو خراب ميكنه. سرش داد كشيدم. همينطور هاج و واج نگام ميكرد. داشتم به گذشته فكر ميكردم. امير بارها بهم گفتهبود برم سر يه كاري بيرون از خونه اما خودم نميخواستم. اول اينكه دست به هر كاري زدهبودم ناكام موندهبود بعدش هم از ترس روبرو شدن با گذشته ترجيه ميدادم گوشه خونه با اين گلي خانم سر كنم. امير هيچ وقت سكوت بيپايان منو نميشكست. اين سكوت براي من خيلي مقدسه. تنها كسي كه دلم ضف ميره براي حرفزدن باهاش، اين دخترخانم خوشگلِ كه از صبح لام تا كام حرف نزده. دلم براي صداي شيرنش تنگ شده. بگو مرض داشتي زن با اين اخلاق گندت؟! "گلي خانم ميمي هم نميخواد؟" بازهم جواب نداد. از وقتي از شير گرفتمش عادت كرده مياد فقط با سينههام بازي ميكنه بدون اينكه كلامي از خوردنش حرف بزنه. از اين همه غرورش به خودم ميبالم. گلابتون همون دختري شد كه ميخواستم و همون دختري كه امير ميخواست. "يه دختري داريم قرقرو. اسمشو بگم خجالت بكشه! خب گيريم كه تقصيرِ مامان خانم باشه، حالا كه با زبون بيزبوني ازت معذرت خواهي كردم شما بايد اين همه بيمحلي كني؟!" و روي زمين به طرفش خم شدم و بغلش كردم. خنده كجكي كرد و گفت: "اگه گلي خانم(به خودش ميگه گلي خانم!) للوشو (هنوز بعضي از حروف رو نميتونه خوب بگه) بزنه به ديوار جيغجيغو، مامان خانم بايد منو دعوا كنه يا ديوارو؟" "حق با توِ. بايد ديوارِ بيتربيتو دعوا ميكردم" و فشارش دادم تو سينم. اونقدر كه احساس كردم همه گلي خانم رفت تو قلبم و تمام وجودم از بوي تنش پر شد. يه صدايي اومد و تو دستامو كه نگاه كردم به جاي گلابتون يه طناب بود. پريدم و گفتم: "گلي خانم". سه نفر بالا سرم ايستاده بودن. دونفرشون لباس سفيد پوشيده بودن و سومي نميدونم شايد خاكستري. سرم رو چرخوندم كه بهتر ببينمشون انگار يه تيكه سنگ رو بخوام جابجا كنم! يه وزنه سنگين! اوني كه لباس خاكستري تنش بود انگار كه بهم لبخند ميزد اما اون دوتاي ديگه مشغول كار خودشون بودند و متوجه نشدند چشمام بازه. احساس خستگي ميكردم. يكي از اون سفيدا پرسيد: "از خانوادش چه خبر؟" منظورش امير و گلي بود. كافي بود دست بكنن توي كيفم؛ عكساشون، شماره امير و يه عالمه اطلاعات ديگه ميشد ازش در اورد. اون يكي درحاليكه به دستم سوزن ميزد، گفت: "هنوز هيچي!" منظورش از هيچي چي بود؟! گلي الان كجاست؟ يادم اومد خونه مامان گيتيشه. امير هم سر كلاسه و من هم داشتم ميرفتم خريد. هوس كردهبودم براي امير يه هديه كوچيك بخرم. كارم شدهبود خريدن اين هديههاي كوچيك كه گاهي يكي دوخط روش مينوشتم و امير هم مثل يه شي گرون قيمت ازشون مراقبت ميكرد. فكر ميكردم تو روابط سردمون كه مقصر من بودم، اين تنها كاري بود كه ميتونستم بكنم. همه هوش و حواسم پيش گلي بود. ميدونم اونقدر حرف ميزنه و سوال ميپرسه كه حوصله مامان رو سر ميبره و دفعه بعد ميگه: "قربونت مادر گلابتون رو با خودت ببر. پيرم رو در مياره" حرفي كه هميشه ميزد! نشست كنارم و دستاشو گذاشت رو تخت و چونش رو تكيه داد به دستاش طوري كه وقتي حرف ميزد صداش يه كم خفه شدهبود. "بگو ببينم چرا اينجايي؟" بيهوده تلاش ميكردم برگردم طرفش و رودر رو باهاش حرف بزنم. "مسلما با پاي خودم نيومدم. نميدونم چه اتفاقي افتاده. بچم تو خونه تنهاست". "انگار شنيدم گفتي پيش مامان گيتيشه؟!" جا خوردم و بعد از مكثي كوتاه گفتم: "خوب چه فرقي ميكنه مادر شوهرم تا كي ميتونه گلي خانمو نگه داره. طفلي شير ميخواد" زد زير خنده و بلند شد اومد اون طرف نشست لبه تخت و همينطور كه دور شدن اون دوتا رو تماشا ميكرد، گفت: "مگه هنوز از شير نگرفتيش؟!" احساس معذبي داشتم. دلم ميخواست گريه كنم. اخمامو كردم تو هم و گفتم: "من مريضم و نگران بچم اونوقت تو استنتاقم ميكني؟ نكنه حراستي هستي؟" اين بار بلندتر خنديد و گفت: "نه جونم حراستي در كار نيست. نگران بچت هم نباش مگه هيچ بچهاي بيمادر بزرگ نشده" اينو كه گفت نزديك بود سكته كنم. دهنم خشك شدهبود. قلبم تندتند ميزد. پرسيدم: "من مردم؟!" و ناخداگاه اشكام سرازير شد. نگاه جدي و مهربوني بهم انداخت و گفت: "عزيزم نترس. تو زندهاي. يعني هنوز زندهاي". گفتم: "ترسم از اينه كه امير كم بياره بدون من. ميدونم دوستم داره حتي از گلي هم بيشتر. منم دوسش دارم. اگه كم بياره گلابتون من چطوري بشه اون دختري كه ميخواستم. اگه دستت به بالامالاها وصله يه فرصت ميخوام". "مطمئني؟!" و دوباره به در نگاه كرد. "آخه بعيد ميدونم خواسته قلبيت اين باشه كه برگردي. گمان كنم الان احساساتي شدي!" قيافه حق به جانبي گرفتم و گفتم: "هيچ وقت تو زندگيم اين همه جدي نبودم" حوصلش سر رفت و پريد پايين و گفت: "به هرحال من كارهاي نيستم. فعلا بخواب" و تا بيام به خودم بجنبم از اتاق رفت بيرون. ضعف بدي داشتم. خواستم تكون بخورم انگار تمومه استخونام شكسته بود. گفت: "مامان نميشه نرم مدرسه؟ تو كه همه چيز يادم ميدي!" خيلي جدي بهش گفتم: "تو دلت نميخواد چندتا دوست باحال مثل خودت داشتهباشي كه حتما يه عالمه بازي هم بلد هستن؟!" با ترديد به اطرافش نگاه كرد و شونههاشو بالا انداخت. ادامه دادم: "ببين اينجا تو ياد ميگيري همه زندگي اتاق خواب و اسباب بازيهات نيست. ياد ميگيري با هركس چه جوري رفتار كني. درسته خوندن و نوشتن و خيلي چيزاي ديگه رو ميشه تو خونه ياد گرفت اما تا زماني كه با بقيه نباشي اون خوندن و نوشتن به دردت نميخوره" شونه بالا انداخت يعني كه خوب نفهميده چي گفتم اما معلوم بود تسليم شده و بهم اعتماد كرده اما واقعيت اين بود كه خودم هم به حرفايي كه زدهبودم ايمان نداشتم. تو اين شش سال كاملا خودراي بار اومدهبود و بدتر از همه مثل خودم منزوي. يه دختر سر زبوندار بامزه اومد جلو و گفت: "دختر خانم، دوست داري باهم دوست بشيم؟" گلي جواب نداد. تك سرفهاي كردم و آروم گفتم: "گلي" دختر ادامه داد: "اسم من سحره. اسم تو چيه؟" همينطور كه سرش پايين بود گفت: "گلابتون اسدي" با اون لپاش كه از زير مقنعه زدهبود بيرون شبيه يه سيب گنده شده بود. دلم ميخواست گازش بزنم. پريد بغلم و تو يه چشم برهم زدن با دختر رفتهبود. من تنها وسط يه حياطه بزرگ بودم درحاليكه دستام بريده بود و خون مياومد! هي باتوام چشمامو كه باز كردم يه سطل آب از چشام زد بيرون! نگاش نكردم تو فكر گلي بودم سعي كردم قيافشو به ياد بيارم. خوشگل و بامزه بود از اون قيافههاي تكي داشت كه دوست داشتم. اما قيافه امير يادم نمياومد. گفتم: "از امير خبري نشد؟ ديگه بايد اومده باشه خونه! حتما نگرانم شده!" رنگ لباسش عوض شده بود اما نتونستم تشخيص بدم چه رنگيه! "والا بعيد ميدونم اميري در كار باشه!" عصباني شدم و گفتم: "اين چه جور حرف زدنيه؟ اصلا تو كي هستي؟ يه كلام حرف درست و حسابي نزدي از وقتي كه اومدي. نكنه براي امير اتفاقي افتاده ؟" شونههاشو بالا انداخت كه يعني نميدونه و بعدش انگار چيزي يادش اومده باشه ادامه داد: "چندساله ازدواج كردي؟" "خب، راستش... خيلي ساله. دقيقا يادم نيست چندسال قبل بود. آخه با امير قرار گذاشتيم سالگرد ازدواج و تولد و اينجور بچه بازيها رو جشن نگريم. بجاش هروقت احساساتمون قلمبه شد- كه تعدادش هم كم نبوده- براي هم هديه بخريم و سعي كنيم باهم خوش باشيم. ميفهمي كه؟" سرش رو تكون داد كه يعني آره. از اين حرف آخري پشيمون شدم. يكم گستاخانه بود. واي اگه امير بفهمه! همين مونده آمار بغل خوابيمون رو عالم و آدم داشته باشن! يكي كه روپوشه سفيد به تن داشت اومد تو. نه اونو ديد و نه متوجه بيداري من شد. بهش بدبين شدم. نكنه جني چيزي باشه! فقط اونه كه منو ميبيني و باهام حرف ميزنه. نكنه من مردم اونم مسئوله برزخه. رو كردم به مرد سفيدپوش و بلند گفتم: "ببخشيد آقا از خانواده من خبري نشد؟" مرد سفيدپوش بدون توجه به من مشغول چك كردن دستگاهها شد. وقتي رفت بيرون اون يارو هم رفتهبود. "گلابتون، تلفن!" همينطور كه مياومد طرف تلفن قربون صدقه هيكلش ميرفتم. از دور اشاره كرد كه ساكت بشم و درحاليكه گوشيو از دستم ميگرفت، گفت: "مرسي مامان" از تو آشپزخونه هم ميشد صداشو شنيد. مثل امير كوتاه و مختصر صحبت ميكرد انگار هميشه يه كار مهمتر داره! كوتاه و با عجله! گوشيو كه گذاشت اومد تو آشپزخونه و يه راست رفت طرف يخچال. حركات نرم و زيباشو زيرنظر داشتم مثل يه نسيم خنك و سيال. "مامان شيرنداريم؟" "براي من كه خيلي وقته خشك شده!" بيتوجه به مزهپرونيم در يخچالو بست و رفت تو اتاقش! دست از كار كشيدمو يه لحظه رفتم تو فكر: "بايد امشب با امير صحبت كنم. اين دختر بدجوري منزوي شده. شايد بهتر باشه با خودش صحبت كنم!" "گليخانم اجازه هست؟" "بيا تو مامان" "خلوت كردي!" "نه بابا. يكم خستم" "مگه كوه كندي؟" جوابم رو نداد و خودش رو مشغول پيدا كردن چيزي كرد. همينطور نگاهش ميكردم. مثل خودم شدهبود؛ اهل خواب و خيال. داره به يه چيزي فكر ميكنه كه تركيبي از رويا و واقعيته. داره بزرگ ميشه. شايد عاشق شده يا تو خيالش يكي رو ساخته. نميدونم كدومش خطرناكتره؛ اينكه توي واقعيت به يكي دل ببنده و يا توي خيالش بتي بسازه؟ گفتم: "منم مثل تو كله شق بودم و با كسي حرف نميزدم. فكر ميكردم خودم همهچيزو ميدونم و از پس همه چيز بر ميام اما زندگي از ما هميشه جلوتره". عصبي شد و دراومد گفت: "ميشه ولم كني مامان؟!" كاش هيچ وقت بزرگ نميشد. حالا اين من بودم كه داشتم خيالپردازي ميكردم؛ دلم ميخواست از هرگونه بلايي در امان باشه. از مراوده با مردايي كه منتظر يه فرصتن تا عشق يه دختر جوون رو بدزدند! با دستاي ظريفش اومد از پشت بغلم كرد. برگشتم و محكم فشارش دادم. "مامان وقتش خودم بهت ميگم. نگران نباش و به من اعتماد كن" تا اومدم چيزي بگم رفتهبود. كف آشپزخونه نشسته بودم و تو دستام يه مشت قرصاي جور و واجور بود. "هي چقدر ميخوابي! بلندشو بايد به يه نتيجه برسيم". چشمامو كه باز كردم اونجا بود. "بعضي وقتا به گلي حسوديم ميشه احساس ميكنم هرچي بزرگتر ميشه امير بيشتر دوسش داره. من ماله گذشتم اما اون متعلق به آينده". آهي كشيد و گفت: "ميدونستم كارم با تو گره ميخوره. سالهاست كارم مشاوره است اما در اين مورد احساس ميكنم تو هم خودت رو بازي ميدي هم منو!" با عصبانيت از جا بلند شدم و گفتم: "مشاوري؟ مگه من احتياج به مشاوره دارم؟!" براي اولين بار بعد از تصادف بود كه... "كدوم تصادف؟ پس يادت مياد كه تصادف كردي؟" خودم هم شكه شدهبودم. مگه من تصادف كردهبودم. سرش رو تكون داد يعني بله. احساس درموندگي ميكردم دلم ميخواست امير تو اين شرايط كنارم ميبود اما به جاش اين آدم مزاحم ... "اميري وجود نداره. اينو از من بپذير. اين زايده خيال توست و نه واقعيت!" دستام ميلرزيد! دستاشو نزديك اورد و نوازشم كرد. اگه ميتونستم قيافه اميرو تصور كنم حتما اين يارو ميتونست ببينتش و منم ميتونستم ثابت كنم امير وجود داره اما هرچي به خودم فشار اوردم فايده نداشت. سرم رو بالا كردم و مستقيم به چشاش خيره شدم "بگو بدونم چه نقشهاي داري؟ با اين حرفا ميخواهي بگي گلابتون دختر من نيست؟ نكنه تو هلم دادي زير اتوبوس كه گلي رو ازم بگيري...؟!" از گفتن اين آخري جا خوردم. مگه با اتوبوس تصادف كردم؟ سرش رو با رضايت تكون داد و گفت:"داري سر عقل مياي. ما با هام خيلي تفاهم داريم. تصادف با اتوبوس. خياليبودن امير و يا... شايد... "و يا شايد چي؟ نگو كه گلي هم تخيل و دروغه؟ ميبيني كه خيلي خوب به يادش ميارم. تو كه ذهنم رو ميخوني پس ميتوني گلي رو هم ببيني( چشمامو بستهبودم) ببين الان داره از دانشگاه مياد خونه. تو خيابون بالايي خونمونه. مانتو سبز تنش كرده با كولهپشتي مشكي و نارنجي كه خيلي هم جيغه. هي! خوب نگاهش كن. بهترين دختر دانشگاهه. بهش ياد دادم خودشو درگير هيچ مسئله عاطفي نكنه و فقط به موفقيت فكر كنه". "خوبه. خيلي خوبه پس لابد يادت هم مياد كه براش چه اتفاقي افتاد؟!" چشمامو كه باز كردم عكس گلي رو گرفتهبود جلوم. با بيحالي لبخندي زدم. گلي تو عكس هم لبخند زد. "عزيزم اين گلي كه ميگي وجود نداره. تو گلي هستي اما نه با اون پيشينه. مدتهاس به مردن فكر ميكني اما هر راهي رو نميپسنديدي آخر سر خودت رو انداختي جلوي اتوبوس. وقتي اوردنت اينجا بدجوري له شدهبودي اما تا مسئوليت كاري رو كه كردي قبول نكوني نميتونيم مرخصت كنيم". آيينه رو پس زدم. همه چيز مثل روز برام روشن شد. آروم بودم و لبخند به لب داشتم. اين پايان زندگي بود. دوتا مرد سفيدپوش اومدن داخل. يكيشون مشغول جمعكردن وسايل از بالاي سر گلي بود و اون يكي هم ملافه رو تا آخر كشيد روش. هنوز هم كسي سراغ گلابتون رو نگرفته! دستشو از پنجره كرد بيرون و انگشتاي باريكش رو تو هوا چرخوند. چشماشو محكم بست و صورتش رو چسبوند به پنجره و سعي كرد گرگرفتگيش رو كم كنه. كوله پشتي رنگ و رو رفتش رو گذاشت كنار دستش و با دست ديگش گرفتش. مغزش درد ميكرد و كم مونده بود فرياد بزنه. فكر كرد اگه لباشو گاز بگيره از حال بههم خوردگيش جلوگيري ميكنه اما انگار تمام اونچه كه امروز خورده بود و حتي تمام عمرش، از تو معدش در اومده و گله به گله تو تمام تنش پخش شده و اونقدر بالا اومده كه رسيده به دهن و دماغ و حتي چشاش. ربطي به دعوا امروز صبحش نداشت كه از خونه زدهبود بيرون. قرار با مرد رو از يه ماه پيش تو سر داشت و منتظر يه فرصت بود. امروز صبح كه اومد بيرون، گفتهبود: "بريد به جهنم!" و بعد در رو محكم زدهبود به هم. پدر دنبالش دويده بود و گفتهبود: "كثافت! كدوم گوري ميري؟ از ننه پدرسوختت ياد گرفتي؟" و مادر هم جيغ زدهبود: "دستپرورده خودته، نكبت!" و اونقدر دور شد كه براي لحظهاي صدايي نشنيد. دوباره همون صداها بهش هجوم اوردن. برگشت پشت سرش رو نگاه كرد. گمان كرد دنبالش كردن اما فقط صدا بود و اشكال درهم. بارها خواسته بود يه كاري بكنه كه صدايي نشنوه و يا لااقل قيافههاي بدجنسشون رو نبينه اما صداها و شكلاي زشت اونا تو سرش تلنبار شدهبود. كوله پشتي شل و ول و خاليش رو با بيتفاوتي روي دوشش جابجا كرد. وقتي رسيد لبخند زد و مرد طوري بغلش كرد كه يه لحظه همهچيز رو فراموش كرد. نگاهي به چشماي تيلهايش انداخت و گفت: "من خوشبختم كه تو رو دارم" اما مرد آه كشيد و با همون چشماي تيلهايش اول يه نگاه كوتاه به چشماي تر دختر كرد و بعد چشماشو به رختخواب دوخت و گفت: "اميدوارم!" تو اتوبوس كه نشست نفس راحتي كشيد انگار تو هياهو اتوبوس ميتونست هياهوي همه عمرش رو از ياد ببره! اول سعي كرد شيريني حرفاي مرد رو به ياد بياره تا تلخي بيتفاوتيش اذيتش نكنه اما انگار كه از يه فكر مهم غافل شدهباشه دوباره ياد خونشون افتاد. سعي كرد دوباره به جزئيات مرگ پدر و مادرش فكر كنه:"خدايا با هم بميرن؛ وقتي رسيدم خونه هردوشون مرده باشن. خدايا تو براي من كاري نكردي. فقط اينبار". هميشه آخر قصه رو از اول ميدونست و بنابراين تلاش بيهوده نكرد كه بيدارش كنه. حالش بد بود. آروغي زد و از ترس پسزدن قرصا از بطري آبي كه بغل دستشون بود جرعهاي خرد. مرد غلطي زد و نالهي دردناكي كرد. تا به حال آدمي با اين همه غم يكجا نديدهبود. غمهايي كه دختر نميتونست بفهمه و جز همين ماهي يكبار كه ميرفت پيشش كاره ديگهاي از دستش بر نمياومد. مرد هميشه سر جنگ داشت. بعدش پشيمون ميشد و سعي ميكرد از دل دختر در بياره اما مطمئن بود تا يه ماه ديگه دختر روبهراه نخواهد شد براي همين بود كه خودش رو به خواب ميزد. اين كارش غم دختر رو زيادتر ميكرد. كولهپشتيش رو با بيتفاوتي رو دوشش جابجا كرد اما بهنظر سنگين و غيرقابل تحمل بود. با حال خرابي كه داشت بايد ميزد زير گريه اما مثل يه زن بعد از يه وضع حمل سنگين، باوقار و با لبخندي به لب به راه افتاد. بغلدستيش كه پياده شد كيفش افتاد. دلا شد و برش داشت و با بيتفاوتي كنار دستش چپوند. خانمي كه بغل دستش نشست حدودا چهلساله مياومد. نگاهي به دختر كرد و با هيجان گفت: "ليلي؟! تو ليلي من هستي؟" دختر با تعجب برگشت و انگار داره دنبال ليلي اون خانم ميگرده به زن چهلساله نگاه كرد و آروم گفت: "خانم معين". خانمي كه معين ناميده بود لبخندي زد و سرتاپاي دختري كه ليلي ناميدهبود برانداز كرد. "از صباحت سراغت رو ميگيرم اما خبري ازت نداره! مگه شما با هم دوست نبوديد؟ دخترجان معلوم هست كجايي؟ چرا اينشكلي شدي؟ نشناختمت؟!" دختري كه ليلي ناميده بود روشو كرد به پنجره و با خودش گفت: "خدايا الان وقتشه. تا من دارم اين يارو رو دست به سر ميكنم. هردوشون رو باهم..." و به زني كه معين ناميده بود نگاه كرد و گفت: "بله صباحت هم از من خبر نداره وگرنه شما هم خبردار ميشديد!" زن براي لحظهاي ساكت موند و از لبها تا موهاي دختر را متحيرانه نگاه كرد و گفت: "ليلي تو چت شده؟!" نگاهش رو از معين دزديد و گفت: "صباحت چيكار ميكنه؟" زن جواب داد:"خوب معلومه درس ميخونه! ترم بعد درسش تموم ميشه" و چون فهميد دختر از همه جا بيخبره ادامه داد: "مكانيك سيالات اميركبير!". دختر بيتفاوت طوري كه معين متوجه نشه، شونههاشو بالا انداخت و با ترديد پرسيد: "تو هم درس ميخوني؟ يا با اين سر و وضعي كه داري ..." دختر حرفش رو قطع كرد و گفت: "پارسال ادبيات دانشگاه تهران قبول شدم. درسم هم خيلي خوبه و شوهر هم نكردم." زن با چهرهاي كه معلوم نبود شاكيه يا ناراحت گفت: "آفرين! اما تو لياقت بيشتر از اين رو داشتي. تو بايد برق شريف قبول ميشدي!". دختري كه ليلي ناميدهبود صداش رو كمي بالا برد و گفت: "عوضش صباحت خوب رشتهاي قبول شده و باعث افتخار شماست". دختر جووني كه ميله رو چسبيده بود و كمي به طرف زن چهلساله كه خانم معين ناميده بود خم شدهبود تا پشت سريش رد بشه، نگاه مرددي به ليلي كرد. معين كه از اين كنايه اخماش رفتهبود تو هم، گفت: "هيچوقت نفهميدم چت شد! من تو رو به اندازه صباحت دوست داشتم حتي بيشتر. به خاطر نمازي كه ميخوندي و اعتقاداتي كه داشتي من تو رو بيشتر دوست داشتم. با وجود اينكه صباحت دخترمه!". ليلي دوباره روش رو كرد به پنجره و گفت: "اما اون موقع اينو نميگفتيد. يادتون مياد بهتون گفتم يعني التماس كردم كه منو ببريد پيش خودتون؟ پيش صباحت. گفتم يعني تهديد كردم كه خودم رو ميكشم اما شما گفتيد برو هر وقت عاقل شدي برگرد. هنوز عاقل نشدم كه برگردم. يعني ديگه نميخوام كه برگردم!"زن انگار كه عذاب وجدان بگيره آروم طوري كه به زحمت ميشد حرفاشو شنيد جواب داد: "من براي تو دوست خوبي نبودم؟ به درد و دلت گوش نميدادم؟ كمكت نكردم تا از همه جلو بزني؟ تو از من توقعي داشتي كه من نميتونستم... تو از صباحت بهتر بودي اما از اول هم كله شق بودي و اگه چيزي باب دلت نبود مثل گاو نه من شيرده ميزدي همهچيز رو خراب ميكردي. تو بايد برق يا يه رشته درست و درمون قبول ميشدي...فرض كه من عصباني شدم و يه چيزي هم بهت گفتم..." دختر دوباره روش رو كرد به پنجره و آروم زمزمه كرد: "خدايا هردوشون رو برق بگيره. مرگ خندهداريه؛ وقتي برگردم هردو موهاشون سيخ شده" و لبخند كج و كولهاي زد و انگار چيز جديدي يادش بياد درحاليكه چشماشو روهم فشار ميداد گفت: "خدايا خانم معين هم بره زير اتوبوس! حالم ازش بهم ميخوره. شبيه يه پشه گنده هست كه رو بدنم نشسته". صداش كرد: "ليلي؟ ليلي! من ايستگاه بعد پياده ميشم. با من حرف بزن ليلي جان!" دختر همچنان روش به پنجره بود. معين شماره تلفنشو رو يه تيكه كاغذ نوشت و تو دست نيمه باز ليلي گذاشت. وقتي پياده ميشد گفت: "هر وقت احتياج داشتي با يه دوست درد و دل كني من هستم. خداحافظ!" و دختر گفت: "برو به جهنم". ديگه حالت تهوع نداشت انگار رو اين بندهخدا معين، همه چيز رو بالا اوردهبود. لبخند تلخي زد. احساس كرد باد خنكي به صورتش ميخوره. دوباره صورتش رو به پنجره چسبوند و دستاشو تو هواي تازه چرخوند. وقتي پياده شد كاغذ از دستش افتاد. خانمي كه داشت جاش ميشست گفت: "دخترخانم كاغذ مال شما نبود؟!" دختر برنگشت! تقديم به فاطمه براي 25 سال آويزوني به خودش: همه ما آدما آويزونه يه چيزي يا يه كسي و يا خيلي چيزا هستيم. از ابتداي تولد كه حساب كنيم تا دم مرگ يا آويزونه مادر و پدر هستيم يا حيوانات حلال گوشت يا معلم يا دولت يا رهگذران يا BRTها يا تاكسيها يا رستورانها يا... و نهايتا مردهشورها و قبركنها. بعضي وقتها از اين همه زحمتي كه به ديگران دادهام و يا خواهم داد شرمنده ميشم. اما چارهاي نيست اصل وجودي انسان، آويزوني است و تنها برتريش بر ديگر موجودات. همهاش هم تقصير خداست كه ما را آويزون بار اورده و دائما پيغام پسغام ميفرسته كه ازش هرچي بخواهيم با دل و جون بهمون ميده! خدا مثل يه چرخفلك بزرگ ظرفيت اينو داره كه يه عالمه انسان آويزونش بشن اما مشكل اينجاست كه انسان طمعكار بعضيوقتا خدا براش كمه و ميخواد آويزون ديگر موجودات هم بشه. اين ميون آدمايي هم هستن كه كمتر از بقيه آويزون ديگران هستن اما چون اين يه اصل ثابت و لايتغير هست، بلاتكليف ميمونن كه آويزون چهچيزي يا چهكسي بشن يا لااقل از گردن چهكسي يا چهچيزي بالا برن! يه نفر از همين انسانهاي مجهول الاويزون رو ميشناسم كه شايد شما هم دوست داشته باشيد بشناسيدش: از پلهها كه داشت ميرفت پايين احساس كرد يه وزنه گنده روش انداختن. فكر كرد سنگيني از كيفشه كه يه عالمه كتاب توشه بنابراين برگشت و كتابها رو گذاشت خونه. دوباره چندپله پايين رفت و باز همون احساس! فكر كرد كفشاي لژدار و ساقدارش سنگينش كرده بنابراين برگشت و كفشاي سبكتري پاش كرد اما احساس همون احساس اوليه! به سختي قدم بر ميداشت و بدتر اينكه عجله هم داشت. سعي كرد زانوهاشو بلندكنه بلكه سنگيني كمتر بشه. حالا تقريبا از خونه خارج شدهبود و پسر همسايه داشت با تعجب نگاهش ميكرد با خوشرويي به پسربچه سلام كرد و با يه لحن مسخرهاي گفت: چه طوري؟ پسر بچه با چشماي درشتش زل زدهبود به زانوهاش كه به سختي از زمين جدا ميشد و چندقدم جلوتر گروپي ميومد زمين، وقتي متوجه نگاه متعجب پسربچه شد، گفت: آخه عجله دارم! و براش دست تكون داد و به راهافتاد با همون حس سنگيني كسلكننده! براي خوندن يه مطلب تو وبلاگ دوستش مجبور بود بره كافينت. دوستش كه اعتماد بهنفس فراووني داشت اصرار كردهبود مطلبش همون روز خوندهبشه و نظر هم داده بشه. تلفنشون قطع بود بنابراين نميتونست به اينترنت وصل بشه تازه اگه هم وصل ميشد مودمش سوخته بود. اگر هم مودمش نسوخته بود، اونقدر همه خانواده كنار هم بودن كه نميشد يه مطلبي رو يواشكي خوند و اگر خانواده ميفهميدن اون همچين دوست بيتربيتي داره ولش نميكردن. از حس وحشتناكي كه داشت به نفسنفس افتاده بود. با خودش گفت، شايد چاق شده مثلا چندگرم(آخه سالها بود وزنش از 50 كيلو اونطرفتر نرفتهبود) و ... به ايستگاه اتوبوس كه رسيد ديگه از اون خوشرويي خبري نبود. اما سعي كرد لبخندش رو حفظ كنه و با ديدن اتوبوس خيلي آهسته رفت به طرفش. به يه پيرزن كه كمكم 90 سالش بود كمك كرد سوار بشه و تا اومد خودش سوار بشه در اتوبوس بسته شد و رفت. كفرش در اومده بود اما باخودش صحبت كرد و قرار گذاشت منتظر بشه تا اتوبوس بعدي بياد. دوباره يه عالمه آدم صف كشيدن و به محض اينكه درش باز شد چپيدن توش و اون هم تونست سوار بشه. احساس درد شديدي در ناحيه قوزك پاي چپش ميكرد اول فكركرد به خاطر همون سنگيني بوده كه از صبح احساس كرده اما بعد فهميد قوزك پاي چپش لاي در گير كرده بنابراين ايستگاه بعد پياده شد و تصميم گرفت پياده بره به طرف كافينت. توي راه يه پسر بچه آويزون بهش بزور فال فروخت و داشت با خودش فكر ميكرد كه اينطوري گداپروري ميشه كه يه پيرمرد كه دوتا پاهاش قطع بود ازش كمك خواست و اينبار با كمال ميل كمك كرد و تنها چيزي كه ناراحتش كرد اين بود كه اين پيرمرد تو زندگي آويزون چي ميشه؟ توي راه يكي از دوستاش كه كارش آويزون شدن بود زنگ زد و ازش خواست براش از انقلاب كتاب بخره و باوجوداينكه ترديد داشت پول كافي همراهش باشه، قبول كرد و راهش رو كج كرد به طرف انقلاب. وقتي رسيد به كافينت ديگه از نور روز خبري نبود. كافينت شلوغ بود و مجبور بود صبر كنه تا نوبتش برسه بعد از يه ساعتي نوبتش شد و مثلا خواست آويزون صندلي بشه كه صاحابه كافينت گفت يه اشكالي در اتصال وجود داره و كلا تعطيل كرد. به آسمون نگاه كرد، انگار چه مصيبت بزرگي سرش اومده بود كه اينطوري گريه ميكرد و تو سر و صورت خودش ميزد اومد اونم مثل آسمون گريه كنه اما حوصلش نيومد و همونطور سنگين و خسته قدم برداشت تا بالاخره رسيد خونه. نزديك خونه حس كرد مثانش پر از ... . قدماشو تندتر كرد و چهارطبقه رو رفت بالا كه مامانش ازش خواست يه خريد كوچولو انجام بده و اون هم با كمال ميل پذيرفت. دوباره تندي رفت پايين و خريد كرد و دوباره برگشت بالا. تا خواست بره دستشويي تا به مثانش سر و ساموني بده فهميد باباجانش داره دستشويي رو تعمير ميكنه خواست آويزون مبل بشه كه مامان گفت با اون لباساي خيسش نشينه روي مبل و او براي چندثانيه همونطوري موند. حتي فكر ميكرد پاهاش هم به فرش نچسبيدن و دستش هم به ديوار بند نميشن! از خواب كه بيدار شد خواب شب قبلش رو مرور كرد: انساني از نوع آويزون؛ آويزون به خودش و تنها خودش!!! سگ پير طوري دراز كشيده بود كه زخم كهنهاش زير آفتاب تيز شكل يه سطل قير جوشان رو داشت. معلوم بود از نژاد مرغوبيه اما حالا اونقدر بيرمق شدهبود كه حتي نميتونست مگسا رو از خودش بتارونه. زخم اونقدر كهنه شدهبود كه ديگه درد نداشت و البته اگه كمي جوونتر بود شايد زخم زودتر رويه ميبست و خوب ميشد. اونقدر پير بود كه ديگه نميتونست جوونيشو به ياد بياره؛ اون پارس كردنهاي پرهيبتش، اون چشماي تيز و تولههاي پر سروصداش كه هر فصل به دنيا مياومدن و باعث مباحت هر ماده سگي ميشدن؛ يه سگ پيرِ ماده كه حتي تو دنياي سگي هم معناشو از دست داده بود. شايد اگه يابو يا قاطر بود حداقل تا روز آخر ازش ميشد بار كشيد. اما يه سگ فقط به وفاداري معروفه و سگ وفادار هم يعني سگ جوون. اگه هم سگ ماده باشه كه كارش دوصد چندان سختر خواهد بود؛ يعني بايد بتونه هر فصل زايمان كنه و پستانهاي پرشيرش رو دهن تولههاش بزاره تا تلف نشن. وقتي گفت كه پيرِسگ شده! ياد سگ پيري افتادم كه چندسال پيش تو راه دانشگاه ديدهبودمش و فكر كردهبودم كه روزاي سختي رو ميگذرونه و البته مثل روز روشن بود كه "سگِ پير" با "پيرِ سگ" فرق داره و به خنده گفتم: "اتفاقا منم پيرِسگ شدم" اما يادم رفت بپرسم دقيقا زخمش كجاست؟! زخم خودم رو ميشناسم، با اينكه يه لايه استخون روشو گرفته اما ميدونم دقيقا يه جايي تو مغزمه كه گاه و بيگاه آماس ميكنه و كلي چرك و خون ازش ميزنه بيرون و همون قدر از چشم همه پنهان كه عادت ماهيانه و درد و افسردگي شديدي كه اتفاقا اونم خيلي آشكار نيست؛ هم به اين دليل كه از نظر اجتماعي تقبيه شدهاست و نقص به حساب مياد و هم اينكه واقعا كي دوست داره بدونه هر ماه از يه جاي زنا شر و شر خون مياد! پيرِسگ بودن در بيشتر وقتا احساس نااميدكنندهاي به شخص ميده مثل يه داغ البته بيشتر از اينكه نسبتي با سن داشته باشه با ميزان اميد به زندگي رابطه داره يعني مثلا اگه تو يه برنامه بلندمدت براي خودت داشته باشي كه حالا حالاها نخواهي جون بكني يا مثلا اگه بتوني تصور كني كه بزودي با يكي كه اونم مثل تو حالاحالاها قصد مردن نداشته باشه ازدواج كني و يه عالمه از جنس خودت توليد كني، به هيچ وجه به درجه پيرِسگي نميرسي اما اگه هر روز به فكر اين باشي كه زودتر از شر اين اقامتگاه اجباري خلاص بشي و يا در بهترين حالت برات خيلي مهم نباشه موندن، اونوقت به مقام پيرِسگي نائل ميشي. اگه اينطوري پرطمطراق دربارش صحبت ميكنم به اين دليله كه اين پيرِسگي يه چيزي مثل درويشي و پيرمغاني و غيره است (البته بلانسبت) بنابراين ميتونه يه عالمه حسن داشتهباشه: 1- در جواني، پيري و ازكارافتادگي رو تجربه ميكني. 2- در پيري، خيلي حسرت جواني رو نميخوري.3- اگه يه كار خرده پايي تو يه كتابفروشي يا مثلا عكاسي پيدا كني اونقدر خوشحال ميشي كه به همه شيريني ميدي و اگه ديگران هم تعجب كنن محل سگ هم بهشون نميدي. 4- مثل سگ كار ميكني و درباره حقوق و بخصوص بيمه حرفي نميزني و يه روز كه صابكارت از سر عصبانيت و نفهمي يه چيزي بهت بگه، بار و بنديلت رو جمع ميكني و با اينكه ميدوني ممكنه از گشنگي بميري اما مياي بيرون. 5- اگه كسي خواستار ازدواج باهات نشه، براي خودت يه عالمه دليل مياري كه همه جك و جوونورها باهم كنند پرواز، پيرِسگ هم با پيرِسگ و منتظر يه پيرِسگ شل و ول مثل خودتون ميشيد تا باهاش بتوني جفتك پروني يا همون پرواز كنيد.6- اگه هم يكي از شما خوشش بياد به چند دليل كه فقط از يه موجود بر مياد ردش ميكنيد و بعدهم هاي هاي به حال خودتون زر ميزنيد ... . پير بودن اون هم از نوع سگيش فقط يه دورنماست از زندگي كه بعضيها زود بهش ميرسن و بنابراين ديگه از چيزي نه ميهراسند و نه ميگريند. مثل من!
| Design By : Night Skin |

