خدا بيامرزه مادر سيد رو! هميشه ميگفت: "انتظار هرچي رو كه بكشي، چه خوب چه بد، برات پيش مياد". بعد از اين همه سال بالاخره انتظار به سر اومد و اونچه كه منتظرش بودم پيش اومد. باوجود اينكه ميدونستم يه روزي حريم قراردادي بين من و هاجر ميشكنه و روم تو روي خواهر بزرگم باز ميشه اما امروز تو بيمارستان بالاي سر محمدمهدي وقتي زد تو گوشم شكه شدم و كلي گريه كردم. مگه نه اينكه انتظارشو ميكشيدم!
به زحمت راضيشون كردم تا بتونم محمدمهدي رو ببينم. هاجر و عليآقا به چشم قاتل بهم نگاه ميكردند و با اين وجود همش به فكر اون بودم. بعد از خودكشي محمدمهدي، اونا تمامه يادداشتاي عاشقانشو خونده بودند و به طور قطع منو مقصر ميدونستن. نميدونم چقدر طول كشيد تا برسم به اتاقش اما انگار دارم ميرم دادگاه و قراره حقيقت رو بگم و حقيقت اين بود كه لذت ميبردم از اينكه اون عاشقمه و تمامه اين سالها عاشقم بوده چون من با بقيه فرق داشتم و اين عشق پاداشم بود. اولين بار كه متوجه نگاهش شدم هرچند يه جور هرزگي خام و ناشيانه رو ازش ميشد فهميد، بازم حال ميكردم. اولين بار كه پرسيد عشق چيه و من با آب و تاب براش گفتم، تو دلم قند آب ميشد. اعتراف سختيه اما من نياز به يه نفر داشتم كه مال خودم باشه و محمدمهدي مرد روياهاي من بود. داشت زياده روي ميكرد و طوري نگاهم ميكرد كه مجبور شدم مدتي برم شيراز اما بيشتر براي اين رفتم كه آتيش عشقشو تندتر كنم و شايد ميتونستم جلوشو بگيرم اما خواستم ببينم آخرش چي ميشه. "لعنت به تو نسرين! زن گنده چرا نفهميدي داري چه غلطي ميكني؟!" و اشكام سرازير شد. وقتي رسيدم به اتاقش خجالت ميكشيدم برم تو و فكر كردم لابد اون هم خجالت ميكشه از ديدن من اما بايد ثابت بشه كي بيشتر عاشقه بايد جلوشو بگيرم و بايد نجاتش بدم به هر قيمتي كه بشه. قامت بلند و كشيدش زير يه ملافه سفيد شبيه يه پيامبر شكستخورده بود. روشو كرده بود به پنجره و لابد داشت به من فكر ميكرد. صدامو صاف كردم و صداش كردم اما صدايي نشنيدم. دوباره و اينبار بلندتر گفتم: "محمدمهدي" و صدام تو اتاق پيچيد. روشو برگردوند و لبخند زد. نشستم كنارش و كيفم رو گذاشتم بين خودم و خودش شايد از اين ميترسيدم كه بغلش كنم و اين آتيش تندشو شعلهور كنه، آتيش گرفتنش تو اين همه سال بيشتر برام يه تفريح بود من هميشه از آتيش بازي خوشم مياومد! اما اينبار برام يه اخطار بود. خطر از دست دادن هميشگي محمدمهدي.
- "نسرين خانوم هنوز نميدونيد وقتي ميرن ديدن يه مريض بهتره لباس روشن بپوشن و دسته گل ببرن؟!"
- "آخه من فكر كردم مردي، گل رو هم گذاشتم براي سر خاكت!" از خونسردي من جا خورد.
- "شما اصفهاني جماعت يه دست لباس مشكي ميخريد همه جا تنتون ميكنيد. اگه عزا باشه چه بهتر اگه عروسي بود ميگيد لباس شبه. ميگيد شيريني ضرر داره گل هم زود پژمرده ميشه. خاله خانوم اگه من مردم لابد تو هم فرشتهاي نشستي بالا سرم؟!"
- "پسرجان گويا شما اصلا قصد مردن نداشتيد! فقط ميخواستيد تن پدر و مادر بيچارتونو بلرزونيد و منو بدنام كنيد!"
- "صادق هدايت هم سيزده بار خودكشي كرد و سيزدهمين بار مرد. كي ميتونه بگه اولين بار قصد مردن نداشته؟!" و آه و خندشو با هم يكي كرد و جگرم رو آتيش زد.
دست پخت خودم بود. خودم اينجوري بزرگش كرده بودم. گستاخو و حاضرجواب. آروم خنجر رو فرو كرد تو شكمم و محكم چرخوندش. از فكر اينكه دوباره بخواد خودشو به خاطر من بكشو به خودم لرزيدم. دكترها گفته بودند اينبارو شانس اورده و گفته بودند شايد مغزش از كار بيوفته.
- "اينقدر اخم نكن خاله بهت نمياد! خودت ميگفتي عشق مرز نداره، حد نداره. نگفتي؟"
- "گفتم. اما هميشه ميگفتم بايد سياست داشته باشي تا دستت رو نشه. قرار نيست وقتي خلاف عقيده همه ميري جلو، عالم و آدم - همه اونايي كه يه نوع عشق با شرط و شروط ميشناسن- خبردار بشن!"
- "اولا پنج ساله دارم اين عشق رو تو سينم نگه ميدارم. دوما من كه خواستم بعد از اعتراف به تو و بقيه بميرم خوب نشد! سوما از وقتي اومدي دستت رو گذاشتي رو شيلنگ سرم و هي فشار ميدي منم صدام در نيومده"
از مزه پرونيش خندم گرفت اما نتونستم بخندم. يادم نمياومد براي خنده لب ميخواست يا دل!
- "من از شيراز با يه ابوطياره خودمو رسوندم اينجا كه تو به روي خودت نياري چه بلايي سر خودت و من و بقيه اوردي. محمدمهدي خاله تو بزرگ شدي و من فقط خالت هستم!" اينو طوري گفتم كه خودم هم باور نكردم. آيا من فقط خالش بودم؟ پس هدي و سودابه چيبودن؟
دوباره صداش كردم اما انگار كه قهر باشه جوابم رو نداد. داد زدم "محمد مهدي" كه يكي آروم شونمو تكون داد و گفت: "خانم بلند شيد گمان كنم خواب ميبينيد!" وقتي بيدار شدم يه قطره اشك از گوشه چشمم افتاد. نزديك تهران بوديم. بدترين سفر عمرم بود. وقتي گفتن حالش بد شده نپرسيدم زندهاست يا مرده يعني جرات نكردم اصلا نفهميدم تصادف كرده يا. حتي فكر كردن بهش هم ترسناكه!
طفلي هاجر از وقتي مادر سيد رفت، شد سرپرست ما. وقتي هم زن اين بابا شد، شد خانم جلسهاي كه البته درامدش هم بد نبود! همه جوره حمايتمون كرد البته مشرب فكريمون يكي نبود و دائما سعي ميكرد ارشادم كنه اما از خرج كردن دريغ نداشت. حاج عليآقا يه بازاري نسبتا وضع خوب بود كه به هممون چپ چپ نگاه ميكرد و با تحكم ميگفت روسريهامون رو بكشيم جلو، نمازمون ترك نشه و از همين مزخرفات. هدي و سودابه هميشه حرف گوش كنش بودن اما من دائما اما و اگر و نه مياوردم و اونم با اون چشاي ناپاكش بيشتر زل ميزد به هم و هيزي ميكرد. يه روز به هاجر گفتم اين شوهرت خيلي نگاه ميكنه، اين موضوع رو سر بسته گفتم؛ انگار دارم ازش سوال ميكنم اما چنان سيلي خوردم كه بعد از سالها هنوز گوشم صوت ميكشه و بعدش هاجر كمي بدخلق شد و منم از خدا خواسته تونستم مستقل بشم.
طفلي هاجر خودش نمازخون و شوهرش آخونده بالا منبر، بچشون خواسته ناخواسته افتاد زير دست من(آخه هردوشون مشغول آباد كردن آخرت مردم بودند!) از روزي كه اين محمدمهدي به دنيا اومد، قسم خوردم طوري تربيتش كنم مثل بقيه خانواده از آب در نياد؛ اما نميدونستم با اين كارم چه خيانتي در حقش ميكنم. خلاف جهت آب حركت كردن خايه گاو ميخواد كه اين طفلي نداشت و حالا كه مرده يا زنده گوشه بيمارستان افتاده مثل سگ پشيمونم مثل سگ!
چمدونهامو جلوي در بيمارستان ول كردم و سوار آسانسور شدم.
- "خاله شما چرا عروسي نكرديد؟"
- "خاله شوهر ميخوام چيكار؟"
- "ميخواي من شوهرت بشم؟"
- آدم كه نميتونه با خالش ازدواج كنه. با چشماي درشتش زل زد بهم و لباشو آويزون كرد. براي اينكه نزنه زير گريه گفتم: "اما منو تو ميتونيم تا آخر عمر باهم باشيم و همديگرو دوست داشته باشيم" و لبخند زدم و لبخند زد.
از روبرو شدن با هاجر ترس داشتم و از نيش و كنايههاي عليآقا متنفر بودم. عليآقا سرش پايين بود و داشت تسبيه مينداخت و هاجر هم تند تند فين ميكرد. تا منو ديد اومد طرفم. منم چند قدم رفتم طرفش و ايسادم. چشمامو بستم منتظر بودم سيلي بخورم اما دو تا دست آشنا بغلم كرد. نسرين جان خدا دوباره بهم برش گردوند. چشمامو باز كردم و طوري كه نشنوه، نفس راحت كشيدم. بعد عليآقا اومد جلو و دفتر خاطرات محمدمهدي كه خودم براش خريده بود رو جلوم گرفت. دوباره چشمامو بستم.
محمدمهدي خواب بود مثل يه پيامبر شكستخورده با قامتي پوشيده در سپيدي. با اينكه سرش رو به پنجره بود ميشد چشماي درشتشو ديد.
- "خاله شما چرا نماز نميخونيد؟ ميري جهنم ها!"
- "خاله جون، كسي ميره جهنم كه تو دلش كسي رو دوست نداشته باشه" هميشه از اين ميترسيدم كه اين سوال رو ازم بپرسه!
- "بابا ميگه نبايد با آدم بينماز رفاقت كرد!
- "خودت چيفكر ميكني؟"
- "نمودنم. هروقت بهش فكر ميكنم سرم درد ميگيره. اما ميدونم كه خيلي دوستت دارم. هم خوشگلي هم خوش بو" و خودش رو انداخت تو بغلم و سراپامو بو كرد و من مدهوش شدم از اين همه دلدادگي.
دفتر نيمه باز تو دستم بود و به اين فكر ميكردم اين محمدمهدي كي اينقدري شد؟ كي ازم دور شد؟ كي غريبه شد؟ كي عاشق اين دختره شد؟
سرش رو برگردوند به طرفم و لبخند زد. منم براش دست تكون دادم و رفتم تو اتاقش. صدامو صاف كردم و گفتم: "محمدمهدي" اما صدام تو گريم گم شد. زد زير گريه و گفت: "خيلي از خود راضي هستم مگه نه خاله؟ اما باور كن كم اوردم. تو منو خيلي محكم بار اوردي اما من ترك خوردم. بهش گفتم دوستش دارم! تو بهم ياد داده بودي كه عشقم رو بگم؛ اما اون زد تو گوشم و گفت برم با اون ننه كماندوم! اومدم بگم مگه قراره با مادرم ازدواج كني؟! اومدم بگم من مثل خالم هستم نه مادرم، كه صداي ترك خوردنم رو شنيدم و همونجا افتادم. خاله نسرين، بابا خيلي عصبانيه؟ ديشب از سر بيكاري دفتر منو خونده و لابد تو دلش گفته اين بچه رفته دنبال لهو ولهب! به خدا خاله دلم پيشش بود ميخواستم باهاش ازدواج كنم"
وقتي رسيدم دم در چمدونهام وك و ويلون افتاده بودند همونجا. چقدر هم سنگين بودند. اومدم بلندشون كنم يه دستي به فريادم رسيد. علي آقا با نگاه هميشگيش به دادم رسيد. چقدر پير شده بود. چقدر پير شدهبودم!!